تبلیغات
اَشهَدُ اَنَّ اَمیرالمُومِنینَ عَلیّاً وَلیُّ الله - راه امام از زبان حاج عیسی
اللهمّ صلّ علی فاطمة وابیها و بعلها و بنیها و امّها
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم


اللهم صل علی محمد و آل محمد

و عجل فرجهم


حضرت روح الله:

هیچگاه نگفته و نمی گویم که امروز در این جمهوری، به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل میشود و اشخاصی از روی جهالت و عقده و بی انضباطی بر خلاف مقررات اسلام عمل نمیکنند ، لکن ... اگر این اقلیت اشکال تراش و کارشکن به کمک بشتابند تحقق این آمال آسان تر و سریع تر خواهد بود و اگر خدای نخواسته اینان به خود نیایند، چون توده ملیونی بیدار شده و متوجه مسائل است و در صحنه حاضر است ... کجروان و اشکال تراشان در مقابل این سیل خروشان نخواهند توانست مقاومت کنند."
فرازی از وصیتنامه


رهبر معظم انقلاب:

"اگر كسى در مقابل جوانان ادّعا كند و بگوید نظام اسلامى ما هیچ عیبى ندارد و همان قالبى را كه اسلام خواسته، ما پیاده مى‌كنیم، گزاف گفته است. به هیچ وجه اینطور نیست ... اما آنچه كه حقیقت است، این است كه ما به عنوان مسلمانانى كه راهمان را شناخته ایم، تصمیم خود را گرفته‌ایم و نیروى خود را براى این راه گذاشته‌ایم؛ با همه وجود در این راه حركت مى‌كنیم و ادامه خواهیم داد."
دیدار با جوانان اصفهان. ۸۰/۸/۱۲

نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
[cb:blog_page_title]
[cb:post_body1] [cb:post_body2]


طبقه بندی: [cb:post_category_name]،
برچسب ها:[cb:post_tag_name]،


[cb:post_continue_link]
تاریخ : [cb:post_create_date] | [cb:post_create_time] | نویسنده : [cb:post_author_name] | نظرات([cb:post_comment_count])

.: تعداد کل صفحات [cb:pages_total] :. [ [cb:pages_no] ]

.: Weblog Themes By Bia2skin :.
مطالب اخیر وبگاه

حاج عیسی گفت: اینكه كسی روزی با امام (ره) بوده معیار اینكه امروز در خط امام (ره) باشد، نیست، برخی افراد كه آن زمان دور امام بودند و حرف امام (ره) را می‌شنیدند و ایشان كمكشان می‌كرد، امروز به راه دیگری رفته‌اند.

 
به گزارش فارس ، پاییز 88 بود كه به جماران رفته بودم و آنجا برای نخستین بار حاج عیسی را دیدم؛ بی اغراق بعد دو سال برق چشمانش هنوز در ذهنم مانده است. خیلی وقت بود كه پیگیری می‌كردم تا نشانه‌ای از حاج عیسی پیدا كنم و در كنارش بنشینم و او از امام برایم بگوید؛ بعد از آن همه وقت به آرزویم رسیدم. 
 
در طول مسیر غرق در تفكراتم بودم كه چگونه با یار امام خمینی (ره) روبرو خواهم شد؛ بعد از 3 ساعت به منزل حاج عیسی رسیدم؛ من و حاج عیسی و همسرش در خانه‌ای باصفا بودیم و باصفاتر از آن، این بود كه توانسته بودم در مقابل پیرمردی زانو بزنم كه سال‌ها در محضر خوب خوبان زانو زده بود؛ هنوز هم نور امام در چهره‌اش موج می‌زد. 
 
در ابتدا به حاج عیسی گفتم «آمدم تا از خاطرات امام برایم بگویید»؛ اشك در چشم‌هایش حلقه زد و گفت «راستش وقتی امام خمینی (ره) به رحمت خدا رفتند، حاج احمد آقا به من فرمود كه تا چهلم امام بیش‌تر زنده نخواهی ماند و همین‌طور هم شد، من روز چهلم امام خمینی (ره) به شدت بیمار شدم و به كما رفتم؛ اما خدا خواست كه زنده بمانم و این مسئولیت بزرگ (نقل خاطرات امام) را بر عهده بگیرم تا انشاءالله و به لطف خدا بتوانم با تعریف این خاطرات، راه امام را به جوانان معرفی كنم». 
حاج عیسی درباره سكونتش در قم می‌گوید «دیگر نمی‌توانستم جماران را بدون امام تحمل كنم و از آنجا به قم آمدم». 
 
حاج عیسی جعفری فرزند اسدالله، پیرمردی است كه مردم ایران او را به نام خادم امام خمینی (ره) می‌شناسند؛ وی در سال 1306 در روستایی نزدیك قم به نام ابرجس به دنیا آمد. وی قبل از پیروزی انقلاب در قم دكان جگركی داشت. 
 
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و اقامت حضرت امام (ره) در جماران، مرحوم حاج احمدآقا در جستجوی فردی مطمئن بود تا بتواند امور دفتر و منزل حضرت امام را به او بسپارد؛ تا اینكه از طریق خواهر حاج عیسی كه اقلیم خانم نام داشت و مدت‌ها در نجف خدمتگزار بیت حضرت امام بود، حاج عیسی به این خانواده معرفی شد. این خادم امام با رها كردن منزل و كسب و كار به تهران ‌آمد و از سال 1360 جزو نخستین كسانی ‌شد كه به خدمت صادقانه در دفتر حضرت امام ‌پرداخت. 
 
حاج عیسی جعفری كه هنوز هم درد دوری از امام در چهره‌اش موج می‌زند، درباره تحمل ایام بعد از رحلت امام خمینی (ره) می‌گوید: وقتی آقای خامنه‌ای به عنوان رهبر انتخاب شدند، ما خیلی آرام شدیم. خدا رحمت كند حاج احمد آقا و خود امام را كه خیلی به این مسئله اهمیت می‌دادند. یادم هست روزی آقا به عنوان رئیس جمهور در سازمان ملل سخنرانی كردند. بعد از صحبت‌های ایشان حاج احمد آقا در اتاق امام را باز كرد و آمد بیرون و گفت «حاج عیسی! امام تمام صحبت‌های آقای خامنه‌ای را گوش داد و بعد گفت كه ایشان به درد رهبری می‌خورد». 
 
خادم امام خمینی (ره) به شب رحلت امام اشاره كرده و یادآور می‌شود: شبی كه امام از دنیا رفتند، به بیمارستان رفتیم؛ پزشكان، بالای سر امام بودند و در حال تقلا برای اینكه كاری انجام دهند. حاج احمد آقا گفتند «این تلاشی كه دارید می‌كنید فایده‌ای هم دارد؟» دكترها گفتند «خیر، دیگر تلاش نتیجه‌ای ندارد» حاج احمد آقا گفتند «اگر فایده‌ای ندارد، پس دیگر اینقدر اذیتش نكنید و رهایش كنید تا راحت باشد» و دكترها امام را آزاد گذاشتند و چند لحظه بعد امام عروج كردند و به ملكوت اعلی رفتند. 
 
همان موقع بود كه آقای هاشمی گفتند «همین الان اعلام كنیم كه امام فوت كردند» اما حاج احمد آقا موافقت نكردند و گفتند «صبر كنید تا زمانش فرا برسد» بعد از آن در همان بیمارستان آقای خامنه‌ای را خواستند و هیئت امنا سریعاً جلسه‌ای را تشكیل دادند و در اتاق دیگری رفتند. 
 
چند دقیقه بعد دیدم كه حضرت آقا از اتاق بیرون آمدند و از پذیرش مسئله‌ای طفره می‌رفتند كه حاج احمد آقا دنبال ایشان آمدند و با اصرار فراوان از ایشان خواهش كردند؛ ایشان را مجدداً به اتاق بردند و همان جا بود كه حاج احمدآقا با تلاش فراوان حضرت آقای خامنه‌ای را راضی كردند كه این مسئله را بپذیرند و هیئت امنا نیز به ایشان رأی دادند. 
 
حاج عیسی ادامه می‌دهد: امام به راحتی امام نشد؛ ایشان به واسطه رابطه با خدا امام امت شده است. ایشان ساعت 2 نیمه شب بیدار می‌شدند و نماز می‌خواندند؛ بعد هم تا نزدیك نماز صبح مشغول قرائت قرآن می‌شدند؛ ایشان به قدری غرق در مناجات و گریه بودند كه بسیار عجیب بود؛ البته ما از پشت شیشه می‌دیدیم و آن موقع كسی در اتاق نبود. 
 
خادم امام خمینی (ره) با بیان خاطره‌ای از دیدار مردم با رهبر كبیر انقلاب اسلامی و اشتیاق ایشان برای دیدار می‌گوید: امام بعد از ساعت 8 صبح و گرفتن گزارش و نامه‌ها، در حیاط قدم می‌زدند و اگر جمعیتی در حسینیه بود، ایشان به ملاقات آنها می‌رفتند و گاهی حسینیه 2 بار مملو از جمعیت بود؛ یكبار جمعیتی از مشهد و تربت حیدریه آمده بودند و دو بار حسینیه پر شد. بار دوم كه امام از حسینیه بیرون می‌آمدند، جمعیتی در سه راهی بیت ایستاده بودند و شعار می‌دادند كه ما تا امام را نبینیم از جماران نمی‌رویم. 
 
حضرت امام اتفاقاً صدای آنها را شنیدند و فرمودند «برو بگو اینها بیایند تو حیاط تا من ببینمشان»؛ در سه راهی بیت، آقای بابایی ایستاده بودند، به او گفتم «امام فرمودند كه اجازه بدهید اینها داخل بیایند»، گفت «اینها كارت ندارند و نمی‌شود بییند»؛ گفتم «خب شما برای چه اینجا ایستاده‌ای» گفت «برای امام»؛ گفتم «خب خود امام گفته‌اند كه اجازه دهید بیایند داخل حیاط» بالاخره با اصرار، نگهبان را راضی كردم و آن جمعیت داخل حیاط شده و با امام دیدار كردند. امام مردم را خیلی دوست داشتند. 
 
وی ادامه می‌دهد: یكبار بعد از دیدار مردم با امام خمینی (ره)، گروهی از این دیدار جا مانده بودند؛ آقای انصاری زنگ زد و گفت «یك گروهی از راه دور با مینی‌بوس به ملاقات امام آمده‌اند، به امام بگو برای دیدار با مردم تشریف می‌آورند؟» موضوع را به امام گفتم و ایشان فرمودند «قبای من را بیاور» قبای ایشان را آوردم؛ جمعیت داخل حیاط 150 نفری می‌شد. 
 
از حاج عیسی پرسیدم: «چرا امام دوست نداشتند فرزندان و نوه‌هایش و در یك كلمه اهل بیت‌شان وارد سیاست شوند؟» كه نگاهی عمیق به من كرد و چند لحظه‌ای سكوت. سرش را بالا گرفت و گفت «بهتر است در مورد این موضوع صحبت نكنیم». دل پر خونی داشت از آنان كه دم از امام می‌زنند و ادعا دارند و گفت «مطمئن باشید خدا نخواهد گذاشت كه كسی از اسم امام سوء استفاده كند و مردم نیز به این راحتی‌ها رضا نمی‌دهند؛ آنهایی كه در این راه بیایند موفق نخواهند شد و فقط خودشان را خراب می‌كنند و عقب می‌اندازند و دورانی طول می‌كشد كه بیایند سرجای اولش و نخواهد شد». 
 
حاج عیسی درباره ملاقات‌های امام خمینی (ره) گفت: من معمولاً اجازه نداشتیم در ملاقات‌های ایشان با شخصیت‌ها حضور پیدا كنم به جز یك بار؛ آن هم وقتی «شوارد نادزه» وزیر امور خارجه شوروی نماینده گورباچوف برای دادن جواب نامه پیش امام آمده بود و ما هم آنجا بودیم. 
 
وقتی امام آمد، شواردنادزه نگاهش كه به امام افتاد رنگش سفید شد و نطقش كور شد؛ شروع به خواندن از روی نوشته‌ای كه آورده بود، كرد. پس از آن امام فرمودند «این‌ها جواب نامه من نیست كه تو می‌گویی» و او دوباره همان صحبت‌های خود را ادامه داد و امام فرمود «لابد متوجه نشده كه من برایش چی نوشتم كه اینطور جواب می‌دهد» ولی او همچنان ادامه می‌داد و دفعه سوم امام بلند شد و گفت «ما می‌گوییم ما نمی‌میریم، ما زنده هستیم ما از این عالم به عالم دیگری هجرت می‌كنیم و آنجا باید جواب این چند روزه كه در این دنیا هستیم را بدهیم و این خیلی مهم است كه ما باور كنیم در این عالم موقت هستیم». 
 
خادم امام خمینی (ره) در ادامه با اشاره به خاطراتی از كسانی كه روزی دور امام بودند و الان در خط امام نیستند، بیان كرد: اینكه كسی روزی با امام (ره) بوده معیار اینكه امروز در خط امام (ره) باشد، نیست. میرحسین موسوی در آن زمان نخست وزیر بود كه وسط كار استعفا داد و آقا نیز به او اعتراض كرد و امام هم قبول نمی‌كرد و همه اینها فقط به خاطر آن بود كه شیرازه كشور حفظ شود. برخی كسانی كه آن زمان دور امام بودند و حرف امام را می‌شنیدند و امام كمكشان می‌كرد، امروز به راه دیگری رفته‌اند. 
 
وی ادامه می‌د‌هد: من یك مسئله‌ای در مورد آقای منتظری به شما بگویم. یك سال بود كه حاج احمد آقا هر هفته به قم می‌رفت. ما خیال می‌كردیم كه ایشان در حوزه علمیه قم درس می‌خواند ولی یك روز آمد و خودش را جلوی امام به زمین زد؛ امام (ره) فرمودند «چه شده است؟» و حاج احمد آقا گفت «ناراحتم، دیگر خسته شده‌ام و دیگر نمی‌توانم. دكتر گفته است 10 روز استراحت كن»، امام گفتند «خب برو استراحت كن. بلند شو و برو». 
 
حاج عیسی بیان می‌دارد: بعد از این زنگ زد و گفت آقای منتظری به آنجا آمدند. وقتی اینگونه افراد می آمدند خدمت امام دیگر ما نمی‌توانستیم داخل برویم. فقط من یك خواهر زاده داشتم كه در داخل خانه امام كار می‌كرد. او برایمان تعریف كرد كه وقتی آقای منتظری جلوی امام نشست، نامه‌ای را بیرون آورد و خدمت امام داد؛ امام تا نامه را نگاه كردند دو دستی بر سر خودشان زدند و گفتند «ما این همه تقلا كردیم تا كشور را از چنگال آمریكا نجات دهیم، آن وقت شما می‌خواهید دوباره دو دستی كشور را تقدیم آمریكا كنید». 
 
وی می‌افزاید: آنهایی كه این كارها را می‌كنند باید بدانند كه امروز امام از آنها ناراحت می‌شود؛ اما ما انسان‌ها باید به فكر عاقبت خویش باشیم، ما هیچ وقت فكر نمی‌كردیم عاقبت منتظری این طور شود. حاج احمد آقا یك سال با مأموریت از طرف امام (ره)، قم می‌رفت و منتظری را نصیحت می‌كرد كه اینها كه دوره‌اش كرده‌اند، آدم‌های خوبی نیستند و باید مواظب عاقبت خویش باشد ولی منتظری گوشش به این نصیحت‌ها شنوا نبود. 
 
خادم امام خمینی (ره) اظهار می‌دارد: در واقع امام خمینی(ره) بسیار به اطراف خود دقیق بود و تمام دنیایی را كه امروز می‌گذرد، امام بیست سال پیش، پیش بینی كرده بودند. در خاطر دارم كه یك روز امام و حاح احمد آقا با هم در حال قدم زدن بودند، حاج احمد ایستاد و گفت «شوروی ابرقدرته، آمریكا ابرقدرته، چین ابرقدرته.» امام ایستاد و محكم به سینه‌اش زد و گفت ما هم هستیم. حالا امروز همه اقرار كردند كه ما هم هستیم و از ما هم واهمه دارند و هر روز هم دارند برایمان یك توطئه و نقشه‌ای می‌چینند. امام تعیین كرده است كه جمهوری اسلامی باید باشد و با این رهبری، انشالله این انقلاب به قیام جهانی ملحق می‌شود. 
 
وی می‌افزاید: یك روز آقای ایوبی كه در دفتر امام هستند، تماس گرفتند و گفتند ما قند تبرك كرده و آب تبرك كرده می‌خواهیم؛ سه تا استخاره هم نیاز داریم و یك مریض هم داریم كه بگویید امام برایش دعا كند. بنده خدمت امام رسیدم و یك پارچ آب بهش دادم، كمی قند را هم تبرك كرد و بعد گفتم سه تا استخاره هم هست، گرفتند و جواب دادند، بعد گفتم آقا یك مریض هم هست دعا كنید برایش. دعا كرد و خودم خجالت كشیدم. گفتم «آقا!» فرمودند «بله»، گفتم «من خیلی مزاحم شما می‌شوم من را ببخشید». نگاهش هنوز در یادم هست، نگاهم كرد و گفت «من اصلاً شما را دوست دارم.» یعنی امام این قدر نسبت به دیگران محبت داشتند. 
 
حاج عیسی در ادامه خاطراتش می‌گوید: دستگاهی توی جیب امام بود و دكترها همیشه شب‌ها می‌رفتند و آن را تنظیم می‌ردند. یك و نیم بعد از نصف شب بود كه با دكترها رفتیم خدمت امام؛ هر چه در زدیم امام در را باز نكردند. از اینكه امام در را باز نمی‌كردند، متعجب شدم و به ناچار مجبور شدم، در را باز كنم. داخل رفتم و دیدم امام نیستند، به دكترها خبر دادم گفتم امام نیستند، گفتند مگر می‌شود، گفتم بیاید خودتان ببینید. دكترها هم آمدند دیدند بله ایشان نیستند. 
 
وی افزود: تمام خانه را گشتیم اما امام را پیدا نكردیم، ترسیدیم حاج احمد آقا را خبر كنیم، سكته كنند، می‌خواستیم فرمانده‌هان را خبر كنیم سر و صدا شود. در حیاط خانه می‌چرخیدیم، بعد از نیم ساعت رفتیم دیدیم امام سرجایش در تختش دراز كشیده است و هیچ وقت معلوم نشد، امام در آن مدت كجا رفته بود و چطور رفت و آمد كه هیچكس نفهمید و ایشان را ندید. البته این خاطره را یك نفر از اهالی دفتر كه خیلی هم ادعا دارند كه ما این چنین و آن چنان هستیم به نقل از خودش تعریف كرده است؛ در حالی كه آن شب اصلاً كسی آنجا نبود و بعدها نیز خبردار نشدند. من خودم چند وقت پیش در مجلسی این خاطره را تعریف كردم و آنها از زبان من شنیدند و بعد به نام خودشان خاطره را ثبت كردند و در كتاب چاپ كرده و ادعا كردند كه ما آن شب آنجا بودیم و دیدیم كه امام در اتاق نیست. 
 
حاج عیسی اظهار داشت: ما یك عكاس در بیت داشتیم كه به «حاج رضا» معروف بود. من یك روز به او گفتم بیا از من و امام یك عكس بگیر. گفت: آخر چطوری؟ گفتم: شما بیا با دوربینت پشت درخت بایست. امام كه از اتاق آمد بیرون تا برود ناهار، من می‌روم كنار امام می‌ایستم و شما از ما عكس بگیر. وقتی امام بیرون آمد، دیدم حاج احمد آقا بغل امام ایستاده است و نقشه من نقش بر آب شد. گردن كج كردم كه حاجی جلو نیاید. همان موقع آقا رضا جلو آمد و حاج احمد، آقا رضا را دید، گفت: «اِ، حاج رضا چه وقت خوبی اومدی، بیا یك عكس از من و حاج عیسی و امام بگیر.» 

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir