تبلیغات
اَشهَدُ اَنَّ اَمیرالمُومِنینَ عَلیّاً وَلیُّ الله - خاطرات یك دیپلمات از حمله سبزها در روز عاشورا

یكی از دیپلمات‌های ارشد جمهوری اسلامی كه در عاشورای 88 در تهران بوده است، خاطرات خود از این حوادث را در چارچوب یادداشتی برای روزنامه الكترونیم ثامن ارسال نمود، اما بنا به برخی ملاحظات شخصی، خواهان عدم درج نام خود گردیده است. متن این یادداشت بدین شرح است:

حوالی ظهر روز عاشورای سال پیش بود و خود را برای رفتن به یکی از مراسم عزاداری آماده می کردیم. همسر و دخترم سرگرم آماده شدن بودند که یکی از دوستان تلفنی خبر داد که مناطق مرکزی شهر شاهد حضور افرادی است که تحت پوشش عزاداری به خیابان ها آمده اند و تلاش می کنند شهر را به آشوب بکشند. سه نفری از خانه خارج شدیم و دقایقی بعد در حالی میدان هفت تیر شاهد حضور عده ای بودیم که در گروه های کوچک علیه ولایت فقیه، مقام معظم رهبری،  انقلاب و مسولین شعار می دانند.

در خیابان های اطراف نیز همین فضا حاکم بود. در خیابان کریمخان نیز  تجمع گروه های چند ده نفره آنها  مشاهده می شد. کمتر نشانه ای از عزاداری در آنها به چشم می خورد. مشخص بود که آنها از عدم حضور حزب اللهی که در آن ساعات سرگرم عزاداری در هیات های مذهبی بودند سو استفاده کرده اند. چند دسته مذهبی هم در خیابان خردمند و اراک و ... سرگرم عزاداری خود بودند که کسی اطراف آنها نبود. فضای خیابان بشدت ناامن بود و کسی از افراد عادی جرات حضور در آن را نداشت؛ چه برسد به آنکه به تماشای دسته های عزاداری بپردازد و از این طریق مجلس عزای امام حسین (ع) را در خیابانرونق ببخشد.

از این همه مظلومیت امام حسین (ع) متاثر شدیم. این موضوع که حتی در پایتخت جمهوری اسلامی شاهد باشیم که  بدلیل حضور افرادی یزید صفت، مراسم عزاداری آن که هرساله خیابان های تهران را مملو از شور حسینی می کرد این چنین تعطیل شود. واقعا از خودمان خجالت کشیدیم. شاید برای برخی باورکردنی نباشد که آن روز این افراد با روشن کردن چراغ های ماشین و شعار علیه نظام  و نیز گاهی دست زدن و به نوعی شادی کردن عملا این روز را به علت آنکه تصور می کردند شهر را در اختیار گرفته اند به روز شادی تبدیل کرده بودند.  برخلاف برخی ادعاها اغلب آنها هیچ نشانی از عاشورا، حتی لباس مشکی بر تن نداشتند.

اینکه سران فتنه ادعا می کنند که این عده عزاداران امام حسین (ع) بودند؛ یک دروغ بزرگ است و ما در آن روز با چشمان خودمان شاهد آن بودیم که طرفداران این افراد چگونه در ظهر روز عاشورا به شادی می پردازند.

نیروی انتظامی نیز در خیابان حضور نداشت. تنها یک دسته موتور سوار را در یکی از خیابان ها دیدیم که ظاهرا دستور برخورد نداشتند. شاید هم عازم محل دیگری بودند. در این اثنا تصمیم گرفتیم کاری انجام دهیم تا شاید بتوانیم به سهم خود با حرکات این یزیدیان مقابله منفی کرده باشیم. با یکدیگر مشورت کردیم. دو پرچم کشورمان در صندوق عقب ماشین بود. آنها را به داخل ماشین آوردم و یکی را همسرم و دیگری را دخترم در دست گرفت و آنها را از ماشین بیرون گرفتند. این کار بسرعت آنها را بر سرخشم آورد. آنها می‌دیدند که یک خودرو که دو زن چادری در آن وجود دارند به این شکل به تبلیغ پرداخته اند و فضای آنها را برهم زده اند. عکس العمل آنها برایمان مهم نبود و به وظیفه خویش مشغول شدم.

شاید ده دقیقه با این هیبت در خیابان کریمخان حرکت کردیم. چند نفر از آنها لب به اعتراض گشودند. عده ای با تعجب توام با ترس به ما نگاه می کردند. در زیر پل کریمخان ناگهان یکی از این افراد که مرد قوی هیکلی بود و در کنار خیابان راه می رفت سعی کرد پرچمی را که در دست همسرم بود بقاپد؛ اما موفق نشد. اما در این لحظه گویا فرمان حمله به ماشین ما صادر شد. عده ای به ماشین هجوم آوردند. با زحمت توانستم ماشین را از جمع آنها خارج کردم؛ اما در این بین باران سنگ بر ماشین باریدن گرفت. در همین حال ناگهان فریاد درد دخترم به هوا رفت. نمی دانستم سنگ به کجای او خورده است که این چنین ضجه می زند. خودرویی در خیابان نبود و توانستم ماشینم را از بین این افراد خارج کنم. عده ای سعی می کردند راه را بر مسیر من سد کنند. عزم من برای خروج از جمع آنها باعث شد آنها برای آنکه با ماشین برخورد نکنند؛ از سر راه آن کنار روند. از جمع آنها فاصله گرفتیم و به منطقه امنی رسیدیم. سنگ به بازوی دخترم خورده بود و بشدت ورم کرده بود. چندین قسمت در بدنه ماشین مورد هدف سنگ قرار گرفته بود و از فرو رفتگی محل آنها مشخص بود سنگ های بزرگی به سمت ماشین پرتاب شده است. راهی نداشتم جز آنکه به نزدیک ترین بیمارستان برویم. در بین راه به امام حسین (ع) عرض کردم ما نه برای خودنمایی، بلکه برای دفاع از حرمت روز عاشورا اینکار را کردیم و از او خواستم نشانه ای برای من عیان کند تا بدانیم این حرکت ما و صدمه ای که خورده ایم قبول شده است.

به بیمارستانی که از قضا خصوصی بود رسیدیم. دخترم را به اورژانس بردم و بلافاصله دکتر دستور داد از بازویش عکس گرفته شود. بعد از رویت عکس و معاینه گفت به حمدالله شکستگی ندارد و ضرب خوردگی می باشد و اجازه مرخصی داد. آنها را از علت حادثه و جزییات آن مطلع نکردم . برگه هایی را برای تسویه حساب به دستم دادند تا بعد از تسویه از بیمارستان خارج شوم. به قسمت صندوق رفتم تا مبلغ آنرا پرداخت کنم. متصدی صندوق گفت برای گرفتن قبض هزینه باید به رادیولوژی بروم. نزد مسوول رادیولوژی رفتم و به او گفتم ظاهرا فراموش کردید قبض های عکسی را که گرفته اید ضمیمه کنید. اما او که حتی از علت حادثه خبر نداشت دقیقا این جملات را گفت: "امروز روز عاشوراست. من به خاطر امام حسین نمیخواهم از شما پول بگیرم"

....ساعت حدود دو بعد از ظهر بود و ماسرمست از آنکه مولایمان این تلاش ناچیز ما را  قبول کرده است؛ از بیمارستان خارج شدیم تا در محفل عزای عزیز زهرا (ع) شرکت کنیم و شاکر این بنده نوازی باشیم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه
نوای وب
طراح قالب
پایگاه اینترنتی مقتدر مظلوم